پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

414

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

چشمهاى خود گزارده بگريز پرداختند . كسان قيصر از دنبال آنان نرفته به سر وقت پيادگان شتافتند و بر آن دست لشكر كه گريختن سوارگان بىپاسبان و بىپشتيبانش گردانيده و به آسانى مىتوانستند چرخى زده از پشت سر آنان درآيند پرداختند . بدينسان اين دست از سپاه پومپيوس دچار خطر سختى گرديده آن دسته سوارگان از پهلو ولگيون دهم از جلو حمله بر آنان مىنمودند و آنان نمىتوانستند از خود دفاع نمايند و نمىتوانستند بيش از آن ايستادگى كنند به ويژه كه خود را گرد فرو گرفته مىديدند كه راهى براى دست باز كردن و جنگ كردن نمىيافتند . اين بود سرانجام ناگزير شده روى به پراكندن و گريختن گزاردند . پومپيوس چون گردى برخاسته ديد دانست كه سرنوشت سوارگانش چه شده و خود كار دشوارى است كه دريابيم در اين هنگام چه حالى به او رو داده و چه انديشه‌هايى در مغزش پديد آمد . درست مانند كسى كه از خود بىخود گرديده و هوش خويش را باخته باشد بىآنكه پرواى چيزى يا كسى را بكند به آرامى به سوى چادر خود باز گشت و هيچ سخنى به كسى نگفت ، بدين حال به چادر درآمده فرو نشست و همچنان خاموش و بىزبان بود تا هنگامى كه چند تن از لشكريان دشمن آهنگ آن چادر نمودند و كسانى از آن خود او به جلوگيرى پرداختند و هياهو برخاست در اين هنگام بود كه زبان باز كرده تنها اين جمله را گفت : چه ! به اين چادر هم ؟ ! . . . اين گفته به‌پا خاست و رختى كه شايسته اين حال او بود در تن كرده نهانى بيرون رفت . اين زمان بازمانده سپاهيان نيز شكست يافته و روى به گريز آورده بودند و در لشكرگاه او كشتار سختى در كار روى دادن بود كه نوكران و پاسبانان چادرها را بىدريغ مىكشتند . ليكن از خود سپاهيان بيش از شش هزار تن كشته نشده بود ( بدانسان كه اسنيوس « 1 » پولليو كه خود او يكى از جنگ‌جويان در نزد قيصر بوده گفته است ) . و چون كسان قيصر چادرهاى پومپيوس را به دست آوردند اين زمان بود كه به نادانيها و هوسبازيهاى دشمن پى بردند . زيرا همه خرگاهها و چادرها را پر از تاجهاى گل و پرده‌هاى زر دوزى شده مىيافتند و آويزهاى فراوان و ميزها با ساغرهاى زرين بر روى آنها پيدا مىكردند و خمها را پر از باده مىديدند و اينها همگى ساز و برگ آن جشنى بود كه يقين داشتند در سايه چيرگى بر دشمن برپا خواهند ساخت . اين حال

--> ( 1 ) . Asinius